|
نیلوفرانه
در عمق آرزوی من است که در وجودت خانه ای داشته باشم حتی به مساحت یک یاد...
|
در حضور خارها هم میشود یک یاس بود.. در هیاهوی مترسکها پر از احساس بود بال در بال نسیم ساقه های هرز این بیشه ها را داس بود هر چه بود احساس بود و عشق بود و یاس بود [ سه شنبه بیستم دی 1390 ] [ 0:23 ] [ نیلوفر ]
[ ]
دیروز سفر کرده ای و میدانی که آخرین بار به فاصلهی نفسم در رویا بودی و حالا به وضوحِ بهشت در دستهای من
قلکت را آنقدر
عشق را نمی شناسیم
دل من، در دل شب،
آخر ِ قصه مرا دستهای تو خواهد نوشت [ جمعه شانزدهم دی 1390 ] [ 13:51 ] [ نیلوفر ]
[ ]
خاطره ای در درونم است چون سنگی سپید در درون چاهی سر ستیز باآن ندارم ،توانش را نیز برایم شادی است و اندوه در چشمانم خیره شود اگر کسی آن را خواهد دید غمگین تر از آنی خواهد شد که داستانی اندوه زا شنیده باشد می دانم خدایان انسان را بدل به شیئی می کنند بی آنکه روح را ازآن بر گیرند تو نیز بدل به سنگی شده ای در درون من تا اندوه را جاودانه سازی...! [ جمعه شانزدهم دی 1390 ] [ 13:5 ] [ نیلوفر ]
[ ]
نه به شاخ گل نه بر سرو چمن پیچيده ام [ دوشنبه دوازدهم دی 1390 ] [ 19:50 ] [ نیلوفر ]
[ ]
تو در چشم من همچو موجي خروشنده و سركش و ناشكيبا كه هر لحظه ات مي كشاند بسوئي نسيم هزار آرزوي فريبا تو موجي تو موجي و درياي حسرت مكانت پريشان رنگين افق هاي فردا نگاه مه آلوده ديدگانت تو دائم بخود در ستيزي تو هرگز نداري سكوني تو دائم ز خود مي گريزي تو آن ابر آشفته نيلگوني چه مي شد خدايا ... چه مي شد اگر ساحلي دور بودم؟ شبي با دو بازوي بگشوده خود ترا مي ربودم ... ترا مي ربودم [ دوشنبه دوازدهم دی 1390 ] [ 19:17 ] [ نیلوفر ]
[ ]
من به آمار زمین مشکوکم !
اگر این شهر پر از آدم هاست ،
پس چرا این همه دل ها تنهاست...؟!
دعای باران چرا ؟ دعای عشق بخوان ! این روزها دلها تشنه ترند تا زمین خدایا کمی عشق ببار...
اي عشق به دنبال واژه نباش... كلمات فريبمان ميده وقتي اولين حرف الفبا كلاه سرش برود، فاتحه ي كلمات را بايد خواند.
گاه یک سنجاقک به تو دل می بندد
و تو هر روز سحرمی نشینی لب حوض
تا بیاید از راه
از خم پیچک نیلوفرها
روی موهای سرت بنشیند
یا که از قطره آب کف دستت بخورد
گاه یک سنجاقک
همه معنی یک زندگی است.
[ سه شنبه ششم دی 1390 ] [ 23:34 ] [ نیلوفر ]
[ ]
زمان در پشت حصار آرزوهایم گذشت و حجم تردید های تو در باور طلایی عشق در تقویم دل من زمستان جدایی را نشانه رفت . واینک در این فصل سرد من ازسوز زمستان نمی لرزم یخ بسته وجودم در زمستان جدایی. دانه های برفی که روزی حکایت سپیدی عشق بود برای من اکنون حجم سرد فاصله ها را به گوش می رساند .
بیا . . . به آغوش من برگرد که تنهاحرارت گرمای وجود تو می تواند یخ وجود مرا آب کند.
"نیلوفر" [ شنبه سوم دی 1390 ] [ 12:50 ] [ نیلوفر ]
[ ]
دلم یک کوچه می خواهد ...بی بن بست.... و یک خدا...که با هم کمی راه برویم
ترجیح می دهم آغوشم برای همیشه یخ بماند نمی خواهم کسی شال گردن اضافی اش را به دور گردن احساسم بیندازد
بدترين شکل دلتنگي براي کسی آن است كه در کنار او باشی و بداني هرگز به او نخواهی رسيد
من وقـتـی زنـم
اگر کسی را دوست داری، به او بگو. زیرا قلبها
به جرم وسوسه،
چه طعنه ها که نشنیدی حوا ...! پس از تو ، همه تا توانستند آدم شدند ...!!! چه صادقانه حوا بودی ؛ و چه ریاکارانه آدمیم ... آن سوی همه ی دلتنگیها همیشه خدایی هست
که داشتنش جبران همه ی نداشتنهاست...!
[ چهارشنبه سی ام آذر 1390 ] [ 14:58 ] [ نیلوفر ]
[ ]
نازنینم شوق نخستین نگاه تو پنجره دلم را به سوی جزیره عشق گشود . جزیره ای که تمام مرزهای آن به تو محدود می شد. اگر از کوچه احساس گذشتی به یاد آور که من هر ثانیه در تو تبلور می کنم. دریچه چشمان تو الهام بخش عشق من بود و من هر روز تصویر می کنم تو را در آیینه چشمانم. در حوض آبی خیالم لحظه های با تو بودن بوی خورشید می دهد و من طنین صدای تو را می خواهم حتی به اندازه یک نگاه.
"نیلوفر"
[ چهارشنبه سی ام آذر 1390 ] [ 13:5 ] [ نیلوفر ]
[ ]
گوش کن،جاده صدا میزند،از دور قدم های تو را .....
[ سه شنبه بیست و نهم آذر 1390 ] [ 22:39 ] [ نیلوفر ]
[ ]
|